یک کمی معجزه کن چند تا دوست برایم بفرست پاکتی از کلمه جعبه ای از لبخند نامه ای هم بفرست کوچه های دل من باز خلوت شده است قبل از اینکه برسم دوستی رابردند یک نفر گفت به من باز دیر آمده ای دوست قسمت شده است با توام ، باتو ، خدا یک دلِ قلابی یک دلِ خیلی بد چقدر می ارزد؟ من که هرجا رفتم جار زدم : شده این قلب حراج بدوید یک دل مجانی قیمتش یک لبخند به همین ارزانی هیچ وقت اما هیچ کس قلب مرا قرض نکرد هیچ کس دل نخرید با توام ، باتو ، خدا پس بیا ، این دل من ، مال خودت من که دیگر رفتم اما ببر این دل را دنبال خودت... سلام اومدم بعد از خیلی نبودن ها شرمنده محبتتون که با همه اینها بازم بهم سر می زنین . نبودم چون توان نوشتن رو ندارم ....نداشتن وقت بهونه است .... نه فقط بهونه ... راستش خیلی داغونم ... اونایی که منو خوب می شناسن می دونن چرا ... دعا کنین زودتر از این حس و حال در بیام شب عید رفتم حرم ... جای همه تون خالی ... یاد تک تک تون بودم ... چندتا عکسم گرفتم که می خواستم بزارم تو وب اما نشد ...(اگه کسی میدونه بگه چی کار کنم آپلود کردم اما نشد ) حرم خیییییییییلی شلوغ بود ... هیچ وقت تو میلاد ها اینجوری نبود ... تموم صحن ها پر بود ... جای سوزن انداختن نبود ... پ ن ۱: شعر بالا از کتاب چای با طعم خدا نوشته خانم نظر آهاری بود . زیباست و مهم تر از اینکه حرف نگفته دل منه پ ن ۲: خیلی حرفا واسه گفتن دارم ، نمی دونم شاید اینیار زودتر برگشتم پ ن ۳: واسم دعا کنین خیلی محتاجم دلم از کسی گرفته که می خوام براش بمیرم !!! بلاخره بعد از مدتها قسمت شد و تونستم بيام آپ كنم . دلم واقعا براي همتون تنگ شده بود ،دلم براي خونه ام هم تنگ شده بود . بوي نم خيابونا ،آسمون هميشه گرفته بالا سرمون و رنگ پريده برگ درختا و سرمايي كه افتاده به جون هوا داره نويد فصل پاييز رو ميده ،اين تابستون هم داره تموم ميشه با همه سختي ها و شلوغي ها و گرفتاريها و صد البته زيباييهاش . خدا رو شکر امسال تابستون خییلی خوبی داشتم . احساس می کنم از ثانیه صانیه عمرم استفاده کردم هر چند که هنوز خیلی کارا مونده که دوست داشتم انجام بدم اما فرصتش پیش نیومد . ولی بازم خدا رو شکر که مثل سالای قبل وقتم به بطالت نگذشت این روزا خیلی ذهنم درگیره ،خیلی تو خودم غرق میشم نمی دونم چرا اینجوری شدم ، یه حس خاصی دارم ، همش دلم می واد بشینم فکر کنم ، به همه چی ... به دیروز گذشته...به امروز اومده ... به فردای نیومده .... وقتی تو خودم غرق می شم یه استرسی ته دلمو میگیره و بعدش ارووم و سبک میرم تو آسمونا میرم در پی خودم !!! وای بی خیال دلم گرفت انتخاب واحد هم کردم فعلا ۱۸ تا برداشتم . اما تو حذف و اضافه بایدرس ویروس رو جابجا کنم چون با امتحان جانور تو یه روزه و منم عمرا بتونم هردوتا رو با هم پاس کنم . احتالا آشنایی با قانون اساسی هم اضافه کنم کسی میدونه این درس نسبت به انقلاب چطوره ؟(کدومش آسونتر و بهتره ؟) پ . ن ۱:به تويي كه شايد هيچ وقت اينو نخوني : يه زماني همه به ما ميگفتن دو تا آبجي ؛ يادت مياد ، باورم نميشه كه اينقدر راحت منو فروختي و با زخم زبونات آتيش زدي به جونم ، دنيا هميشه اينجوري نمي مونه ... ديگه نمي خوام آبجيم باشي !!!اين عكس و شعر زيرش هم مال تو . خداحافظ همين حالا!!! پ ن ۲ : برام دعا کنین خیلی این روزا محتاجم یه گره کوچولویه دعا کنین زودِ زود باز شه پ ن ۳: ادامه مطلب بازی ! بعدا نوشت: دل آسمون از دیشب خیلی پر ِ ، نمی دونم از دست کی !!! همش داره غر می زنه و اشک میریزه دل منم خیلی گرفته ، شاید بیشتر از این آسمون ، اما نه من می تونم مثل اون غر بزنم و نه مثل اون بشینم های های اشک بریزم ، نمی دونم از چی اینقدر گرفته ام خدا دلم گریه می خواد ، خدا کجایی ، بیا اینجا یه دقیقه فقط و فقط یه دقیقه شونه هاتو به من قرض بده ، خدا صدامو بشنو بیا پیشم که محتاجتم خدا ، خدا کجایییییییییییییییییییی؟ ای خدا کاش آسمون بودم !!! منو دادي به بهونه به يه حرف عاشقونه چه فروختي منو آسون زير قيمت هيچ و ارزون خیلی وقته که اینقدر دور وبر خودمو شلوغ کردم که همه چیز حتی خودمم به باد فراموشی سپردم روزای سختیه اما برای من خیلی شیرینه درسته که خسته می شم اما مهم اینه که چیزایی که ازشون فرار می کردم رو حالا به کل فراموش کردم . مهم اینه که تو اوج خستگی ها لبخند می زنم مهم اینه که دلم شاده چون دارم اون کاری رو انجام می دم که دلم می خواسته و آرزوشو داره با افرادی حرف میزنم که برای من و کارم ارزش قائل هستن و با کسایی روزمو شب میکنم که از بودنشون تو زندگیم لذت می برم این فراموش شدن رو دوست دارم چون اینطوری به خود خودم می رسم همونی که تو دلنگرونی هام دنبالشم هدی واقعی!!! دوست دارم لحظه لحظه زندگیمو چون خدا بهم هدیه اش کرده پ ن ۱: خدا جون ممنونتم پ ن ۲: کوتاه بود . می دونم . زود بر میگردم . قول می دم پ ن ۳: مرجان جونم اومده مشهد ... گریه نمی کنم نه اینکه سنگم گریه غرورمو به هم می زنه مرد برای هضم دلتنگی هاش گریه نمی کنه ، قدم می زنه گریه نمی کنم ، نه اینکه خوبم نه اینکه دردی نیست ، نه اینکه شادم یه اتفاق نصفه نیمه ام که ، یهو میون زندگی افتادم یه ماجرای تلخ ناگزیرم یه کهکشونم ولی بی ستاره یه قهوه که هرچی شکر بریزی بازم همون تلخی نابو داره اگه یکی باشه منو بفهمه براش غرورمو به هم می زنم گریه که سهله ، زیر چتر شونش تا آخر دنیا قدم می زنم پ ن 1: دوباره رفتم تو خلصه با یه تفاوت که این بار از هیچ کس دلخور نیستم فقط خسته ام و نگران ، نگران آینده ... پ ن 2: دقیقا وسط امتحانام سه تا رو دادم سه تا مونده فرصتی پیش اومد و یه گریزی زدم به وبم دلم براش تنگ شده بود برای اون و البته شما پ ن 3: فردا انتخاباته ، نمی گم به کی رای بدین یا به کی ندین
اما فقط میگم به پای صندوق برین تا خیلی ها بفهمن ما هنوز ایرانی هستیم. رفتن به سفر بهترین فرصت بود برای فکر کردن به خودم . تو این مدت من خیلی تغییر کرده بودم باید خودم رو می شناختم و بعد از همه دلبستگی هام تو این دنیا فاصله می گرفتم تا بفهمم کجای کارم . از همه چیز دل کندم . فقط هدی موند و خودش و خودش . یعنی بتید به خودش می رسیدم . توی مسیر پهنای کویر و امتداد بی پایان جاده و مقاومت و صبوری کوهها فرصت خیلی خوبی رو برام پیش آورد تا خودم رو پیدا کنم و و ببینم که از این زندگی چی می خوام . تمام نقاط ضعف و قوت خودم رو پیدا کردم . فهمیدم که چه جاهایی بس دلیل ناراحت شدم ُ چه جاهایی می تونستم بگذارم و بگذرم اما نذاشتم و با خودخواهی و شاید هم غرور خواستم بمونم . چه جاهایی می تونستم بخاطر اشتباه دیگران دلیل بتراشم و دلگیر نشم اما شدم !!! حالا وقتش رسیده بود که با دلبستگی هام بجنگم و جای او نا رو تو زندگیم مشخص کنم و اجازه ندم از حریم خودشون تجاوز کنند . این بار به یه جایی پر سرو صدا نیاز داشتم تا در حین فکر کردن به اونا غرق نشم !!! ایندفعه بازار های چابهار به دادم رسید واسه خرید نیودمده بودم مسافرت پس می شد ذهن رو درگیر مغازه ها نکنم . خیلی فکر کردم ، خیلی جنگیدم ، خیلی... تا به اون چیزی که خواستم رسیدم من به هدی رسیدم حالا من دیگه از حرف کسی ناراحت نمی شم ، از بی توجهی و یا اشتباه دیگران دلگیر نمی شم چون فهمیدم برای اشتباهات دیگران یا باید دلیلش رو پیدا کنم و یا دلیلی بسازم ، یاد گرفتم همیشه برای رسیدن به خواسته هام نباید همه چیزو داشته باشم بلکه گاهی باید یه چیزایی رو از دست بدم تا به آرمانهای خودم برسم . یاد گرفتم به زندگی بخندم تا همیشه لبم خندون باشه . وقتی از سفر برگشتم دیگه احساس خستگی نمی کردم حتی از نظر جسمی دیگه بهم ثابت شد که موفق شدم. تو این یه ماهی هم که از عید گذشته سعی کردم به اصولی که رسیدم پایبند باشم و خدا رو شکر تا اینجای کار تونستم . حالا هم تو آرامش هستم. پ ن ۱: یادت باشه جنگیدن خیلی سخته پس سعی کن به اصولت همیشه پایبند باشی. پ ن ۲: زندگی اونقدر ها هم که فکر می کنیم سخت نیست فقط گاهی به تامل نیاز داره . پ ن ۳: یه وقتایی آدم دلش واسه خودش تنگ می شه . دنبالش بگرد ، بدیدنش برو حتما خوشحال می شی!!! پ ن ۴:شاید از نظر شما این تغییرات خیلی ساده و بی اهمیت باشه اما زندگی منو تو این یه ماه خیلی عوض کرد . چقدر سخته که عشقت آسمون باشه ولی آسون بگن چنده!! امسال عید برای من یکی از بهترین و شاید بهترین عید من بود . قرار بود بریم مسافرت و سال تحویل خونه نباشیم اما چون ما با خانواده ۲تا از عمه ها م قصد رفتن داشتیم تصمیم بر این شد که سال تحویل رو پیش پدربزرگ و مادربزرگ بمونیم تا اونها هم تنها نباشن . تا قبل از سال تحویل مشغول جمع کردن وسایل بودیم . نیم ساعت مونده بود به تحویل سال نو که آماده شدیم برای رفتن به خونه مادربزرگ و من از فرصت استفاده کردم و یادداشت امسال رو اول سررسیدم نوشتم . یه استرس عجیبی تمام وجودم رو فرا گرفته بود و مثل خوره افتاده بود به جونم و هرچی به سال تحویل نزدیک می شدم این حس بیشتر میشد . بخاطر اینکه این حس رو از خودم دور کنم رفتم خونه مادربزرگ و خودمو با حرف زدن با بقیه مشغول کردم . حالا 5 دقیقه به تحویل سال مونده بود و تقریبا همه اومده بودن . دور سفره نشستیم و بالای سفره بابابزرگ و مادربزگ نشستن مشغول خوندن قرآن . پخش مستقیم از حرم امام رضا (ع) کانال 5 رو گرفتیم . سال با صدای نقاره های حرم تحویل شد و همه بلند شدیم و به هم دیگه تبریک گفتیم . بابابزرگ هم به رسم همه ساله اولین عیدی رو به همه داد و بعد از اون هم نوبت مادربزرگ بود که جیب بچه ها و نوه هاش رو متبرک کنه و بهمون عیدی بده . بعد از اون سر مزار رفتیم (بابا بزرگ هرسال بعد سال تحویل میره تا به مامان و بابا و برادراش سری بزنه ) و از اونجا همه اون جمعی که سال تحویل کنار هم بودیم دسته جمعی عید دیدنی رفتیم خونه بزرگای فامیل و تبریک عید گفتیم . روز ۲ فروردین حدود ساعت ۸ صبح بود که ۲تا از عمه هام هم به ما ملحق شدن تا در سفر امسال عید با هم باشیم. سفری که برای من به قیمت عوض شدن زندگیم تموم شد !!! روز اول به خاطر یک سهل انگاری کوچولو و البته طولانی بودن مسیرهای شهرها تو کویر و به طبع اون دور بودن پمپ بنزین ها یکی از ماشین ها ۱۵ کیل.متری دیهوک بنزین تموم کرد و از اونجایی که حالا ماشین بدون صافی دیگه تقریبا وجود نداره مجبور شدیم ٫س از تقریبا نیم ساعت تلاش بیهوده ما به دیهوک رفتیم تا بنزین بیاریم و از اونجایی که صف بنزین هم بسیار شلوغ بود ملی هم اونجا موندیم و تقریبا به تاریکی هوا چیزی نمونده بود و چون تا شهر بعدی یعنی راور هنوز مسیر زیادی مونده بود تصمیم بر این گرفته شد که شب رو تو همین دیهوک بمونیم . روز بعد حرکت به سوی کرمان رو آغاز کردیم . بعد از شهر راور قرار بود به شهر کرمان بریم ولی از اونجایی که جاده کرمان ظاهرا تو تعمیر بود (ظاهرا میخوان اتوبانش کنن) مسیر مون یه چیزی حدود ۸۰ کیاومتر دور تر شد و مجبور شدیم اول به زرند بریم و بعد از اون وارد شهر قشنگ کرمان وارد شیم . تقریبا ظهر بود که به کرمان رسیدیم ولی از اونجایی که کم شانس تشریف داریم (آخه ۲ بار دیگه هم کرمان اومدیم و حمام گنجعلی خان بسته بوده) ترجیح دادیم واسه ناهار به باغ شاهزاده بریم و قید حموم رو بزنیم . این بود که اتوبان کمربندی شهر رو به سمت خروجی شهر و رسیدن به باغ شاهزاده پیش گرفتیم . باغ خیلییی شلوغ تر از اون دفعه بود سر درد عجیبی هم سراغ من اومده بود و شلوغی خیلی اذیتم میکرد اما تمام مدت سعی می کردم به روی خودم نیارم و خودم رو با نگاه کردن به گلکاری زیبای باغ سرگرم کردم . بادی که شروع به وزیدن کرده بود با فواره های داخل باغ دست به یکی کرده بود و هوای نسبتا سردی رو تو باغ بوجود آورده بود . بعد از بازدید از باغ همه برای صرف ناهار رفتن ولی چون سر درد من به اوج خودش رسیده بود ماشین نشین شدم بعد از اونجا به طرف شهر بم حرکت کردیم . شهری که یه زمانی ارگ بم رو تو قلب خودش مغرورانه داشت در حالی که الان تنها دلسوزانه اونو تو خودش نگه داشته و تنها تسلای خاطرش قطرات اشکی که گاهی از دلش با تمام وجود جاری میشه . شهر بم همون شهری که از تموم کوچه هاش هنوز با گذشت بیش از ۵ سال از زلزله هنوز با عبور از کوچه های اون دلت پر از غم میشه و دلت می خواد به حال این دنیا گریه کنی . نمی دونم شاید این حس منه !!! شب رو توی دانشکده فنی و حرفه ای شهر بم موندیم و صبح اول وقت به دیدن باقیمونده های ارگ بم رفتیم سبک این شهر قدیمی واقعا جالب و دیدنیه و جالب تر می شد اگه این بنای زیبا هنوز مثل قدیمها سرپا بود و می شد تو کوچه پس کوچه های کاهگلی اون قدم زد و ساعتی رو به دور از دنیای مدرنیزه امروز آسوده خاطر قدم زد اما افسوس و صد افسوس... خوردن صبحونه زیر سایه نخل ها و در کنار بنای زیبایی چون ارگ بم و یا صدای زیبای آب خالی از لطف نیست . مسیر رو در امتداد جاده به سوی شهرهای زیبای کهنوج و جیرفت ادامه دادیم هوایی فوق العااده عالی به دور از بوی دود و غبارهای سیاهی که توی شهرهای بزرگ شده جزئی از زندگی آدمها ...ناهار رو در کنار یکی از نخلستانهای کنار جاده بودیم ... جایی که واقعا به تمام معنا زیبا بود یه گوشه گاوها در کنار گوساله هاشون ، اون طرف تر بز ها و گوسفندا کنار بزغاله ها و بره های ناز و کوچولوشون ، مرغ ها با ۳۰-۴۰ تا جوجه حوشگل به دنبالشون و نخل های سر به فلک کشیده واقعا قشنگه و چشم نوازه . قرار بود شب بندر عباس باشیم پس فرصت زیادی نداشتیم به راه ادامه دادیم . شب طبق برنامه به بندر عباس رسیدیم یه کوچه بالاتر از امامزاده سید مظفر اقامتگاه ما در بندر عباس بود از تو حیاط گنبد سبز امام زاده خودنمایی می کرد . صبح اول وقت به سمت اسکله راه افتادیم قرار بود به قشم بریم . جاهای دیدنی قشم مثل جنگل های حرا، کوههای خربص و... رو قبلا دیده بودیم بخاطر همین و چون همسفرام به قصد خریداومده بودن تمام روز رو تو بازارها گذروندیم . . عصر با لنج تو سکوت وهم انگیز دریا به بندر برگشتیم . هدف اصلی ما رفتن به چابهار و دیدن داییم بود بخاطر همین قرار بر این شد تا صبح بندر عباس رو به مقصد چابهار ترک کنیم . قبل از اون از اوضاع راه پرس و جوی کامل کردیم چون جاده جاسک کنارک بخاطر سیلاب های فصلی زیاد مسدود میشه . صبح زود حرکت کردیم درست زمانی که نیمی از مسیر رو طی کرده بودیم به دوراهی جاسک کنارک که رسیدیم پلیس راه اعلام کرد که سه تا از رودخونه ه اتو مسیر طغیان کرده ممکنه که جاده بسته شه . کاملا دو دل شده بودیم . نمی دونستیم باید چی کار کنیم . از چند تا از مسافرایی که از روبرو می اومدن در مورد راه پرس و جو کردیم و تقریبا همه اونها دلگرمی میدادن و می گفتن آب اونقدری بالا نیومده که نشه رفت . ما هم تصمیم گرفتیم بدون کوچکترین توقفی به راه ادامه بدیم تا از این ۳ رودخانه رد شیم . اضطرابی که حالا دیگه تو وجود همه مون رخنه کرده بود اجازه بهره بردن از طبیعت بکر ساحلی رو نمی داد . اولین رودخانه رو به سلامتی رد کردیم . اما به رودخانه دوم که رسیدیم با کمال حیرت یک عدد کامیون رو وسط جاده در حالی که تو آب گیر کرده بود دیدیم و این یعنی بن بست... مردم بومی اون منطقه میگفتن تا یه ربع پیش سواری ها به راحتی از اینجا رد می شدن اما الان آب خیلی بالا اومده و نمی شه کاریش کرد . حالا دیگه راه برگشت نداشتیم چون وسط دوتا رودخونه طغیان کرده گیر کرده بودیم زندگی برای یک شب تو یه همچین مدرسه ای واقعا تجربه ای جالب از زندگی من بود من یه شب رو جایی زندگی مردم که اگه تو شرایط عادی بود هرگز تن بهش نمی دادم. شب بسیار سردی رو تو اون مدرسه سپری کردیم ناگفته نمونه که واقعا مردم مهمون نوازی بودن و تا صبح مرتب به مسافرا سر میزدن و اگه چیزی می خواستن سریع بدون هیچ چشمداشتی براشون تهیه می کردن . و صبح وقتی یه کم هوا مساعد شد اومدن دنبالمون تا به سمت رودخونه بریم .هنوز آب به قدر کافی پایین نیومده بود بخاطر همین اهالی روستا ما رو به یه جاده فرعی بردن تا از مسیری عبور کنیم که آب رودخونه توی مسیری عریض تر تقسیم شده . وارد رودخونه شدیم تو بعضی از قسمت ها آب تا شیشه ماسین هم بالا می اومد با کلی مصیبت تونستیم به سلامتی از رودخونه عبور کنیم اما هنوز نگرانی ها تموم نشده بود چون هنوز یک رودخانه دیگه در پیش بود. عبور از این رودخونه تنها با بوکسل شدن توسط تراکتور ممکن بود چون هم جریان آب زیاد تر بود و هم عمق آب بخاطر همین دورتا دور درب های ماشین رو با چسب پهن بستن تا آب وارد ماشین نشه . ماشین به صورت خاموش وارد آب شد جریان آب اونقدر زیاد بود که گاهی ماشین کاملا حرکت میکرد . خلاصه با عبور از این رودخونه هم دیگه خیالمون آسوده شد و به راه با خیالی آسوده تر می شد ادامه داد و از زیبایی های تپه های ساحلی و کوههای بسیار زیبای این منطقه استفاده کرد . دیگه چیزی تا کنارک نمونده بود و سکوت قشنگی توی راه حکم فرما شده بود در واقع آرامشی بود پس از طوفان نگرونی ها!!! خونه داییم رسیدیم بعد از یه استراحتی کوتاه به ساحل شهر کنارک رفتیم . کنار ساحل روی ماسه های خیس که حالا به خاطر ٫ایین رفتن آب دریا فرصت خودنمایی پیدا کرده بودن فرش پهن کردیم و دل رو به تاریکی و سکوت در یا سپردیم . حالا دیگه وقتش بود تا تو تاریکی های دریا گم بشی و بعد دنبال خودت بگردی لبه ساحل رو گرفتم و ٫پیش رفتم چقدر قشنگه حس زنده بودن تو آبی که زیر پاته و داری توش راه میری ، چقدر قشنگه وقتی که تو اعماق تفکرات خودت باشی و غرق تاریکی و سکوت دریا شده باشی و در یک حرکت خیلی سریع وقتی می خوای یه قدم دیگه بری توی آب یه عدد سفره ماهی ناز زیر پاتو خالی کنه و از ترس سکته کنی و رشته افکارت هم فاتحه... خلاصه شب فوق العاده ای بود ۴ روز چابهار بودیم صبح ها طلوع آفتاب کنار ساحل می اومدیم و طلوع زندگی رو نظاره گر بودیم و زندگی رو نفس می کشیدیم و کنار ساحل قدم میزدیم و بعد از اون هم که مسلمه دیگه تو بازار ها می گشتیم تا عصر و دوباره غروب آفتا ب کنار دریا و شنیدن صدای قشنگ دریا و دوباره بازار ... تا پاسی از شب بندر پزم یکی از جاهای دیدنی واسه ما جماعت دور از دریا بود که همیشه علدت کردیم ماهی ها رو یخ زده از مغازه بخریم بود . تو این بندر صیادها بدون هیچ واسطه ای ماهی ها تازه خودشونو می فروشن البته متاسفانه یک قسمت خیلی کوچیک از این بندر هم گرفتار کشند قرمز شده بود کوههای منطقه تیس هم جاذبه های فوق العاده قشنگی بود و پارک ساحلی چابهار که یه پارک قشنگ اقیانوسی هم هست با اون جلبک های بی نظیرش واقعا دیدنی بود . دو روز دیگه بیشتر فرصت نبود باید روز ۱۳ مشهدمی بودیم روز بعد رفتیم به سمت زاهدان بماند که توی راه تو خاش به بارون سختی خوردیم ولی شب رسیدیم به زاهدان (قابل توجه هومن خان) می خواستیم شب یه سری به چهارراه رسولی بزنیم و مثلا خرید اما بسته بود همه جا... صبح روز بعد هم تخته گاز به طرف مشهد حرکت کردیم مسیر خیلی طولانی در پیش بود . اول شب خوشبختانه مشهد رسیدیم . روز ۱۳ هم همراه اقوام که چیزی حدود ۴۰ نفر بودیم به کوهها ی اخلمد رفتیم و خلاصه جاتون خالی بود حسابی... پ ن ۱: قصه ما به سر رسید کلاغه به خونه اش نرسید پ ن ۲: عنوان بود *عوض شدم * ولی تو این پست اشارتی به این موضوع نشد ، من تو همین سفر عوض شدم تو پست بعد می گم چطور.. پ ن ۳: ببخشید خیلی طولانی شد و دیر باور کنین همش تقصیر این امتحانای میان ترمه نمی دونم چی از جونم میخوان... پ ن ۴: به زودی چند عکس در ادامه مطلب افزوده خواهد شد ...(افزوده نشد چون بلاگفا اجازه نمیده یکی بگه چی کار کنم ؟) صدای تیک تاک ساعت دیواری اتاق داره ثانیه ها رو به رخم میکشه ٬ داره می گه امسال هم تموم شد مثل همه اون سالهای دیگه که اومدن و رفتن و تو دیدیشون چقدر زود گذشت امسال ٬ انگار همین دیروز بود که دور سفره هفت سین مادربزرگ نشسته بودیم و عیدی تا نخورده رو از لا قرآن بابابزرگ برداشتم. چه زود گذشت... حالا یه سال جدید داره میاد با یه عالم آرزوی جدید و قدیمی... دوست دارم روی یه سری مسائل که تو سال ۸۷ داشتم چشامو ببندم و دیگه حتی حسشون نکنم و یه سری چیزارو با تموم وجودم تکرارشون کنم و از بودنشون لذت ببرم. سال سختی برام بود ٬ با خیلی چیزا جنگیدم ٬ بعضی ها رو شکست دادم اما هنوز با بعضی هاشون در حال جنگم خیلی چیزا رو از دست دادم و خیلی چیزا رو بجاشون بدست آوردم پ ن ۱: دارم میرم سفر ٬ احتمالا جنوب ٬خسته ام ٬ از خودم ٬ از زندگی ٬از خیلی چیزا . می خوام برم تا از تنهایی خودم در بیام ! تا تو شلوغی های دورو برم دنبال خودم بگردم٬ می خوام خودمو پیدا کنم ٬ خیلی وقته که گم شدم پ ن ۲: سال نو همتون مبارک امیدوارم به همه خواسته هاتون برسین زیباترین اتفاق سال آینده میلاد امام هشتم است که در ۸/۸/۸۸ قرار داره . لیلی گفت : من خدا شعله ای به او داد . لیلی شعله را توس سینه اش گذاشت . سینه اش آتش گرفت .خدا لبخند زد ٬ لیلی هم . خدا گفت : شعله را خرج کن ٬ زمین را به آتش بکش لیلی خودش را به آتش کشید . خدا سوختنش را تماشا کرد . لیلی گر می گرفت . خدا حظ می کرد . لیلی می ترسید ٬ می ترسید آتش اش تمام شود . لیلی چیزی از خدا خواست . خدا اجابت کرد . مجنون سر رسید . مجنون هیزم آتش لیلی شد . آتش زبانه کشید . آتش ماند . زمین خدا گرم شد . خدا گفت : اگر لیلی نبود زمین من همیشه سردش بود . لیلی گفت : امانتی ات زیادی داغ است . زیادی تند است . خاکستر لیلی هم دارد می سوزد . امانتی ات را پس می گیری ؟ خدا گفت : خاکسترت را دوست دارم٬خاکسترت را پس می گیرم . لیلی گفت : کاش مادر می شدم ٬ مجنون بچه اش را بغل می کرد . خدا گفت : مادری بهانه عشق است ٬ بهانه سوختن ٬ تو بی بهانه عاشقی ٬ تو بی بهانه می سوزی !!! لیلی گفت : دلم زندگی می خواهد ساده ٬ بی تاب٬ بی تب. خدا گفت : اما من تب و تابم ٬ بی من می میری... لیلی گفت : پایان قصه ام زیادی غم انگیز است ٬ مرگ من ٬ مرگ مجنون ٬ پایان قصه ام را عوض می کنی؟ خدا گفت : پایان قصه ات اشک است ٬ اشک دریاست ٬ دریا تشنگی است و من تشنگی ام . تشنگی و آب٬ پایانی از این قشنگ تر بلدی؟ لیلی گریه کرد . لیلی تشنه تر شد . خدا خندید .لیلی زیر درخت انار نشست . درخت انار عاشق شد ُ گل داد ُ سرخ سرخ . گلها انار شد ٬ داغ داغ . هر اناری هزار دانه داشت . دانه ها عاشق بودند . دانه ها توی انار جا نمی شدند . انار کوچک بود . دانه ها تر کیدند . انار ترک برداشت . خون انار روی دست لیلی چکید . لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید .مجنون به لیلی ا ش رسید . خدا گفت : راز رسیدن فقط همین بود. کافی است انار دلت ترک بخورد . سلام دوستای گلم درست هفته پیش بود . شنبه ۲۶ بهمن ۸۷ . یه روز فوق العاده تو زندگی من رقم خورد . با یه فرشته توی این کره خاکی آشنا شدم .با مرجان عزیز... شنبه ظهر رفتم پیشش . راستش اول خیلی دو دل بودم واسه رفتن . آخه نمی دونستم باید برم اونجا چی بگم . ولی از اونجاییکه بنده یه کم پررو تشریف دارم این دل رو زدم به دریا و عزم رفتن کردم . تقریبا ساعت ۱۴.۲۰ بود که رسیدم به ساختمان یاسین شماره مرجان رو گرفتم اومد پایین ... وای که این دختر چقدر خانم و حون گرم و دوست داشتنی بود و از همه مهم تر مهمون نواز رفتم به اتاقشون با دوستاش لیلا خانم و فاطمه خانم نشستیم و تقریبا ازهمه جا و همه چیز گفتیم و شنیدیم . ساعت ۱۵.۲۰ به قصد حرم ساختمان رو ترک کردیم . رفتیم حرم صحن جمهوری مقابل پنجره فولاد نشستیم . اونجا زکیه هم به جمع کوچیک ما اضافه شد . یه کم تو حرم نشستیم و بعد رفتیم سمت بازار . تاساعت ۱۸.۳۰ با هم تو بازار بودیم وکلی خرید کردیم . دوباره برگشتیم سمت حرم و عکس گرفتیم . بعد هم رفتیم سمت خیابان امام رضا (ع) تو این ۵-۴ ساعتی که با مرجان گل و دوست داشتنی و مهربون بودم خیلی به من خوش گذشت . خداحافظی ازشون برام واقعا سخت بود . دوست داشتم بازم پیششون بمونم اما افسوس که امکانش نبود چون گلم صبح قصد بازگشت به کرمان رو داشت . وقتی که خداحافظی کردم کنار پله های پل ایستادم و دورشدنش رو نگاه کردم و در دل گفتم : ای کاش امروز هیچ وقت شب نمی شد... پ ن ۱:متن بالا از کتاب لیلی نام تمام دختران ایران زمین است از نوشته های خانم عرفان نظر آهاری اینجا نوشتم . پ ن ۲: این مرجان گلم آبجی خانم همزاد خودمونه. پ ن ۳: مرجان راست می گی من هم مثل تو خیلی زود بهت وابسته شدم اصلا تصورش رو هم نمی کردم پ ن ۴: زکیه هم دوست جونمه که لنگه نداره تو این دنیا پ ن ۵:این اولین باری بود که خاطره می نوشتم کم و زیادشو خودتون ببخشین . قاصدک حرف دلم را تو فقط میدانی نامه عاشقیم را تو فقط میدانی قاصدک هیچ کس با من نیست همه رفتند تو چرا می مانی؟؟؟ سلام بعضی وقتها که از دلمشغولیهای این دنیای خاکی آسوده خاطر میشم و فرصتی پیش میاد ٬ می رم جلو آینه میشینم و به خودم زل میزنم " درست مثل دیروز " به خودم فکر می کنم و به اعماق وجودم یه سرکی میکشم ... تا ببینم به کجا رسیدم ... نمی دونم چرا ایندفعه یهو دلم لک زد واسه بچه بودنم ... من هیچ وقت آرزو نکردم برگردم به گذشته اما نمی دونم چرا این دفعه دلم خواست بچه می بودم ... دلم واسه اون روزا تنگ شده ... واسه اون روزایی که بزرگترین غمم گوش نکردن به قصه شب از رادیو بود ... واسه اون روزایی که بزرگترین شادیم گرفتن یه شکلات بود ... واسه اون روزایی که بزرگترین دلمشغولیم این بود که کی می رم مدرسه ... کی بزرگ میشم ؟ (ولی کاش بزرگ نمی شدم !!! ) الان مثلا بزرگ شدم ... اما به کجا رسیدم ؟ به هیچ جا...!!! دیگه بزرگترین غمم قصه شبم نیست ، با یه شکلات از ته دل شاد نمی شم ، دیگه نشستن سر کلاس درس بزرگترین آرزوم نیست ... اون روزا که بچه بودم دلم صاف بود مثل آیینه ... اما الان چی... گاهی اوقات که می خوام با خدا حرف بزنم ازش خجالت می کشم... اون وقتی این دل رو به من داد مثل الماس می درخشید ... اما من باهاش چی کار کردم ؟؟؟ سوزوندمش ، شکوندمش ، خط خطیش کردم ... یعنی این بود رسم امانتداری؟؟؟ غروب را دوست دارم سکوت را دوست دارم سکوت عشق را دوست دارم سکوت سرد را دوست دارم سکوت لالایی را دوست دارم پ ن ۱: اینو میدونم که خدا بیش از حد تصور ما آدما مهربون و بخشنده است . درسته خدا بخشد اما من ز خجالت چه کنم ؟؟؟ پ ن ۲: این شعر بالایی رو با کسب اجازه از آقای الماسی از وبلاگشون نغمه غربت برداشتم . پ ن ۳: افکارمو اینجا می نویسم تا یادم باشه چه عهدایی با خودم و خدای خودم بستم!!! بعدا نوشت : به خاطر یه اشتباه کوچیک یا درواقع یه سهل انگاری یه بار این پستم حذف شد بخاط همین نظر چندتا از دوستای گلم هم پاک شد وقتی که گریه ام می گیره دلم میگه مبارکه قدر اشکاتو بدون هنوز چشات بی کلکه! تو این مدتی که نبودم به خیلی چیزا فکر کردم به خودم ... به زندگیم ... به آینده ام ... به گذشته ام ... خیلی وقتها تو کلاف سر در گم زندگیم گم می شدم ... احساس می کنم وسط یه دایره ای هستم که هیچ گوشه ای برای اتراحت توش پیدا نمی کنم !!! در رو حم احساس خستگی می کنم ... می دونین دلم واسه نفس کشیدن تنگ شده !!! دوست دارم برم یه جای سر سبز ٬ روی چمن ها دراز بکشم و به آسمون آبی خیره بشم و با تمام وجودم نیاز به نفس کشیدن رو احساس کنم ... دوست دارم که درک کنم قدرت دم و بازدم زندگی رو ... تو یه برزخی گیر کردم که خودم هم نمی دونم کجام و قراره چی کار کنم... خیلی کلافه ام ٬ خیلی... می خواستم دوباره متولد شم اما نشد... نمی دونم شاید هم شد ... نمی دونم دارم چی کار می کنم ... اما دیگه توی این زندگی هیچ چیز برای من اهمیت سابق خودشو نداره ... یه جورایی خودمو از قید و بند همه دل نگرونیها راحت کردم... آزاد شدم ٬ راحتِ راحت... آحه مگه تا کی من زنده هستم که باید دل نگرون آینده نیومده و گذشته رفته خودم باشم .... من یک انسانم... یک انسانی که زندگیشو دوست داره ، عاشق خانواده اش و از همه مهم تر عاشق خدای مهربونشه ... پس چرا باید خم به ابرو بیارم ؟ می دونین این روزا خیلی وقتها این حرف رو با خودم تکرار می کردم: " زندگی حق توئه ، چون خواستی که به این دنیا بیای ٬ به این دنیای قشنگ٬ پس لبخند باید مهمون همیشه لبهات باشه ، تو دل نگرون باشی یا نباشی این دنیا می گذره ، پس بیا و از لحظه لحظه های زنده بودنت بهره بگیر ، بخند تا دنیا بهت بخنده ..." نمی دونم شاید هم دوباره متولد شدم ... ولی هر چی که هست میخوام از این پس لذت نفس کشیدن رو با تموم وجودم حس کنم ... حیف این روزای قشنگ خدا نیست که گزرونش رو حس نکنم ؟ پ ن ۱: از همتون ممنونم که تواین مدت نزاشتین وبم زیر خاک بمونه پ ن ۲: یه کسایی اونقدر واست عزیز و دوست داشتنی هستن که حتی فرصت یک اشتباه کوچیک رو هم ندارن !!! وقتی که گریه ام می گیره یه آسمون بارونی ام اما به کی بگم خدا من تو خودم زندونی ام 
![]()

:ادامه:![]()

![]()
![]()

![]()
![]()
فکر اینکه شب بخواییم اینجا بمونیم کنار رودخونه و کنار این نیزارها ترس عجیبی تو وجود همه مون انداخته بود . اما حرف بابا به این ترس خاتمه داد . بابا اومد و گفت امشب همراه شورای روستای دودر که ۵ کیلومتری این رودخونه است میریم به روستاشون و امشب همراه بقیه مسافرایی که تو راه موندن .(شدیم در راه ماندگان
) توی مدرسه روستا می مونیم . به طرف روستا رفتیم . وقتی میگن مناطق محروم و مدارس مخروبه واقعا مثال عینی این روستا بود . مدرسه ای که نصف شیشه هاش وجود خارجی نداشت . تو تموم کلاساش لونه پرنده بود . حتی یه لامپ هم نداشت و خیلی چیزای دیگه ای که حتی تصورش هم برای یه آدم غیر ممکنه . دوباره اون سر درد لعنتی اومده سراغم . ![]()
![]()
![]()

:ادامه:![]()

![]()
مثل بعضی از دوستیها میمونه
مثل بعضی از جوابها میمونه
مثل بعضی از خیالها میمونه
مثل بعضی از آدمها میمونه
مثل خوابهای کودکی میمونه
از همین جا از شرمین عزیز ٫ رائف ، عشق ۱۰ ساله (آقا امیر و مریم خانم گل) آقا سینا و زهرای عزیز عذر می خوام به خاطر این اشتباه...
![]()

![]()
با توام ، باتو ، خدا
نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت
23:29 توسط هدی| |
سلام
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت
9:21 توسط هدی| |
سلام دوستای گلم
نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت
18:9 توسط هدی| |
سلام
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت
11:19 توسط هدی| |
همه چیز با یه تصمیم و شاید بهتر بگم با یه جمله شروع شد . قبل از سال تحویل وقتی مثل عادت هر ساله خواستم سه جمع بندی کلی از زندگی یک سال گذشته و اهداف سال آینده ام توی سررسید جدید داشته باشم متوجه شدم که تو سال گذشته حیلی جاها خوردم زمین مخصوصا از نظر روحی . در واقع خیلی خسته بودم البته از نظر روحی . بخاطر همین این جمله رو تو دفترم نوشتم اگه میخوای شاد باشی یا دنیا رو عوض کن یا خودت رو
نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت
20:39 توسط هدی| |
سلام دوستای عزیزم امیدوارم همه شما سال خوبی رو شروع کرده باشین و عید زیبایی رو پشت یر گذاشته باشین
نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت
10:31 توسط هدی| |
سلام
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت
21:38 توسط هدی| |
خدا گفت : زمین سردش است ٬ چه کسی می تواند زمین را گرم کند ؟
نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت
20:25 توسط هدی| |
نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت
9:43 توسط هدی| |
سلام دوستای عزیزم
نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت
11:48 توسط هدی| |

